چند خاطره خنده دار!
پدر بزرگم خیاطه یه روز تعریف میکرد که یه گدا اومد مغازه منم گفتم پول ندارم اونم گفت پس شلوار بده
:ندارم
:پس کت بده
:ندارم
میگه یه نگاهی بهم کرد گفت پس مغازه رو ببند با هم بریم گدایی
من:|
اون:)
پسر عمم با یه دختره دوس شده بود فک کنم اولین بارش
بود؛ میخواستن برن کافی شاپ؛ بهم اس داد گفت چی بخوریم
که هم باکلاس باشه هم ارزون؛ من فینگلیش اس دادم moz
bastani (موز بستنی) بخور؛ رفته بود هرکافی شاپی
پرسیده بود بهش خندیدن گفتن نداریم؛آخرش فهمیدم میگفته
موز باستانی دارین؟
یعنی اینا لکه ننگ فامیلنا


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن